

برای یک لحظه لبخندت
(When She Was Good)
| نویسنده | مایکل روبوتام |
| مترجم | اعظم جلالی |
| ناشر | سیسرخ |
مشخصات
| قطع | رقعی |
| جلد | گالینگور |
| تعداد صفحات | ۴۹۰ |
| نوبت چاپ | ۱ |
| سال چاپ | ۱۴۰۵ |
| نوع کاغذ | بالکی |
| شابک | ۹۷۸۶۲۲۸۷۸۴۹۷۷ |
دربارهی کتاب
این رمان با دو صدای روایی پیش میرود که فصل به فصل جای خود را به یکدیگر میدهند: سایرس هیون، روانشناس جناییای که در نوجوانی خانوادهاش را در یک قتل خانوادگی از دست داده و برادرش، که تنها بازماندهی دیگر آن شب، اکنون در یک بیمارستان روانی با امنیت بالا نگهداری میشود؛ و ایوی کورمک، دختری که هفت سال پیش، در کودکی، در اتاقی مخفی پشت یک کمد لباس، در خانهای که صحنهی یک قتل وحشیانه بوده، پیدا شد. رسانهها او را «صورتفرشتهای» نامیدند؛ کودکی که هرگز حاضر نشد چیزی دربارهی گذشتهاش بگوید.
سایرس، که سالها بعد به کمک این دختر آمده و اکنون نزدیکترین چیز به خانواده برایش محسوب میشود، بهدنبال شکافتن رازی است که سالهاست بسته مانده. همه فکر میکنند مردی بهنام تری بولاند، که در آن خانه به قتل رسید، ایوی را ربوده و مورد آزار قرار داده. اما ایوی هیچوقت این را تأیید نکرده، و وقتی کارآگاهی بازنشسته که به پروندهی یک بچهباز محکوم مشکوک شده نیز بهطرز مرموزی کشته میشود، سایرس متوجه میشود که ماجرا فراتر از چیزی است که همه باور دارند.
آنچه این رمان را از یک ژانر مهیج معمولی متمایز میکند، توانایی خاص ایوی است؛ او تقریباً هرگز فریب دروغ را نمیخورد؛ چیزی در صدا، نگاه یا سکوت افراد به او میگوید چه زمانی حقیقت گفته نمیشود. این مورد، که برایش هم دردسرآفرین است و هم تنها سلاح دفاعیاش، او را از بیشتر بزرگسالانِ اطرافش ـــــ مددکاران اجتماعی، روانپزشکان، حتی خود سایرس ـــــ جداتر میکند، دقیقاً در لحظهای که بیش از هر زمان دیگری به آنها نیاز دارد.
روایت میان دو زمان در نوسان است: زمان حال، که در آن سایرس و یک افسر سابق به نام ساشا ـــــ که سالها پیش ایوی کوچک را از همان اتاق مخفی بیرون کشیده بود ـــــ سرنخهای بههمریختهی پروندهای فراموششده را دنبال میکنند؛ و خاطرات ایوی از دوران کودکیاش، که بهآرامی تصویری کاملاً متفاوت از تری بولاند و از خودِ ایوی میسازد. این خاطرات، بهجای توضیح دادن، آشکار میکنند؛ و لایهلایه، خواننده را از یقین اولیه دور میکنند و او را وادار میسازند دوباره بپرسد چه کسی در این داستان واقعاً مقصر است.
جستوجوی سایرس او را از یک زندان تا یک بنیاد خیریهی قدرتمند وابسته به یک لرد پارلمانی میکشاند؛ نهادی که پشت نقاب کمک به مجرمان سابق، رازهایی بهمراتب تیرهتر پنهان کرده. هرچه بیشتر پیش میرود، روشنتر میشود که ناپدید شدن چند کودک دیگر، که هرگز بهطور رسمی به قاتل معروفِ پرونده نسبت داده نشدند، شاید نشانهای از چیزی سازمانیافتهتر و هولناکتر و بانفوذتر در در دستگاه قدرت باشد.
این رمان، در عین حفظ ریتم و تعلیقِ یک ژانر جنایی کلاسیک، به موضوعاتی حساس و دشوار میپردازد: آسیب دوران کودکی، اعتماد خدشهدارشده، رابطهی پیچیدهی میان قربانی و کسی که او را نجات داده، و مرزهای مبهم میان محافظت و کنترل. شخصیت ایوی، با زبان تند، طنز سیاه و آسیبپذیریای که پشت آن پنهان میکند، یکی از بهیادماندنیترین راویان نوجوان ادبیات جنایی معاصر است؛ دختری که یاد گرفته برای زنده ماندن دروغ بگوید، اما هرگز نمیتواند دروغ کسی دیگر را نشنیده بگیرد.
نویسنده با ظرافت میان دو ژانر حرکت میکند؛ رمان جنایی‑پلیسی با تحقیقات دقیق و سرنخهای بههمپیوسته، و روایتی درونی و عاطفی از بازماندگیِ کودکی. نتیجه، کتابی است که همانقدر که خواننده را در حل معما درگیر میکند، قلبش را هم به درد میآورد.
بخشهایی از متن
زن نقشهای با مسیرهای دوچرخهسواری مختلف در امتداد کانال یا اطراف محوطهی قلعه به ما نشان داد. تری نقشه را تا کرد و در جیب شلوار جینش گذاشت و ما دوچرخههایمان را بهسمت جادهی کنار آبراه بردیم. تری دوچرخهاش را به درختی تکیه داد و دوچرخهی مرا گرفت، چرخ عقب را بالا برد و پدالها را تاب داد تا به همان ارتفاع رسیدند: «این ترمزه، خب؟ اما قِلقِ دوچرخهسواری اینه که نمونی. باید به پدال زدن ادامه بدی. اگه سرعتت رو کم کنی، تعادلت رو از دست میدی. هرچی سرعت بیشتر باشه، راحتتری.»
- اگه بخوام تصادف کنم، چی؟
- برو توی آب.
چشمانم گرد شد.
- شوخی میکنم. من نمیذارم تصادف کنی.
روی صندلی نشستم. تری یک دستش را روی فرمان و دست دیگرش را پشت شلوار جینم گرفته بود: «آمادهای؟»
- نه.
- یک، دو، سه.
مرا هل داد و من ناشیانه بهسمت جلو حرکت کردم. او مرا ثابت نگه داشته و در مسیر نکاتی را به من گوشزد میکرد: «پدال بزن… پدال بزن… سریعتر.» کنارم میدوید، صندلی را گرفته بود و گهگاه به فرمان دست میزد تا دوچرخهام را صاف نگه دارد. با دوچرخه حدود پنجاه متری رفتم و از میان گودالهای آب رد شدم، بعد تری زمین خورد و دوچرخه را رها کرد. به بوتهای برخورد کردم و زانویم خراشیده شد.
- خوبی؟
- آره.
- میخوای منصرف بشی؟
- نه.
دوباره تلاش کردیم. من رکاب میزدم و تری، درحالیکه نفسنفس میزد و عرق میریخت، کنارم میدوید. هرچه سرعتم بیشتر میشد، تری کندتر میدوید تا اینکه فهمیدم او دوچرخه را ول کرده. از روی شانهام نگاه کردم و تقریباً داشتم وارد کانال میشدم، اما بهموقع جلویش را گرفتم. او فریاد زد: «به راهت ادامه بده. متوقف نشو.» به پدال زدن ادامه دادم. انگار روی زمین شناور بودم. درختها، بوتهها، حصارها و قایقهای روی کانال با سرعت از کنارم رد میشدند. من آزاد بودم. میخواستم به رکاب زدن به سوی آیندهای به دور از خانم کوئین، عموها و خالهها و «دوستان خاص» ادامه دهم.
دیدگاهها (۰)