خانه›مجله›روان‌شناسی›مترجم و توهم مؤلف‌بودگی
مترجم و توهم مؤلف‌بودگی

مترجم و توهم مؤلف‌بودگی

درآمدی به سندروم تهران

زمانی‌که اثر هنری‌ای را نگاه می‌کنیم، مثلاً‌ یک نقاشی یا هر چیز دیگری که هنرمندی آن را خلق کرده، آیا تفاوتی می‌کند که این اثر از چه مجرایی به ما می‌رسد؟ اگر نقاشی مشهور لبخند ژکوند را از صفحه‌ی رایانه ببینیم یا اگر کسی در موزه‌ی لوور آن را با عینک دودی و در محدوده‌ای از طیف‌های خاکستری مشاهده کند، آیا در هرکدام از این‌ها به علت تفاوت در شکل ظاهری خلق اثر تازه‌ای را شاهدیم؟ این پرسش‌ها شاید به‌ظاهر پیش‌پاافتاده یا حتی خنده‌دار باشد، اما کافی است مسئله را در ترجمه‌های فراوان آثار به زبان فارسی و ژست بعضی مترجمانی نگاه کنیم که چنین وانمود می‌کنند که انگار اثر تازه‌ای خلق کرده‌اند. این دسته از مترجمان به گمان اینکه در حال کنار هم گذاشتن واژگانی از زبان فارسی‌اند بعضاً به این توهم دچار می‌شوند که نکند این واژگان تماماً برآمده از اندیشه‌ی آن‌هاست و این معانی دارد از مغز آنان تراوش می‌کند! و رفته‌رفته این توهم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا آنجاکه مترجم خود را خالق آن اثر می‌پندارند. و اگر زمانی رولان بارت از مرگ مؤلف سخن می‌گفت، در وضعیت حاضر، گویی به نظریه‌ی جاودانگی مترجم می‌رسیم و حتی فراتر از آن، مترجم قانون پایستگی را هم نقض می‌کند. البته منظورمان نه قانون معروف پایستگی انرژی بلکه شکل تغییریافته‌ای از آن درباره‌ی اکتشافات است؛ مثلاً با توجه به اینکه الکساندر فلمینگ، حدود یک قرن پیش، پنی‌سیلین را کشف کرده، دیگر انتظار نداریم چند ده سال بعد از آن کسی ادعای کشف مجدد آن را داشته باشد، زیرا هر اکتشافی صرفاً در یک دوره رخ می‌دهد. اما در ایران، سرزمین هزار ترجمه، یک کتاب را چندین و چند بار و در زمان‌های گوناگون کشف می‌کنند، به‌طوری که انگار متن ترجمه‌شده نه‌تنها از متن اصلی مستقل است بلکه از سایر ترجمه‌های مشابه هم استقلال دارد. و این امر به‌شکل دائمی ادامه می‌یابد و یک اثرِ تألیفی بارها و بارها در قالب ترجمه‌های متفاوت کشف می‌شود؛ تاآنجاکه ما صرفاً نه با یک کتاب خاص مثل شازده کوچولو بلکه با شازده کوچولوها طرفیم و به‌جای سنت‌اگزوپری سنت‌اگزوپری‌ها داریم. پس در این عصر طلایی اکتشافات چندان هم نباید عجیب‌وغریب به نظر رسد برگزاری متعدد مراسم‌های رونمایی از کتاب‌های ترجمه‌شده، مراسم‌هایی که انگار قرار است در آن اثری تازه به جهان هستی معرفی شود. مترجم، که علاوه‌بر ترجمه‌ی متن کتاب گمان می‌کند مغز مؤلف را هم درون جمجمه‌ی خود جانمایی کرده و تمامی اندیشه‌ها و افکار او را در ذهن خود جاری ساخته، با قاپیدن گفتمان مؤلف خود را در جایگاهی قرار می‌دهد که در اصل می‌بایست در زمانی قبل‌تر و در مکانی دورتر و با افرادی دیگر برگزار می‌شد. از این جهت با یک مراسم تماماً بدلی مواجهیم؛ افرادی بدلی در یک زمان و مکان بدلی. حاضران، که خود در جایگاهی اشتباه حاضر شده‌اند، می‌بایست همه‌چیز را اشتباهی ببینند تا مراسم به خوبی پیش رود؛ چنانچه مترجم در نگاه آنان مترجم نیست بلکه‌ هیبتی است جادویی که با گام‌هایی فاتحانه در مراسم حاضر شده تا از چیزی بدیع رونمایی کند. و همگی از این بابت بسیار شگفت‌زده‌اند که می‌توانند هگل و نیچه و فلان و بهمان را فارغ از بحث مکان و زمان حی‌وحاضر در مقابلشان ببینند، هگل و نیچه‌ای که به زبان خودشان حرف می‌زند! و چه از این بهتر؟ از منظری دیگر، این مراسم‌ها همانند صحنه‌ی نمایشی است که همه‌ی شرکت‌کنندگان آن بازیگران توانمند‌ی‌اند که بی‌نیاز به کارگردان فی‌البداهه نقششان را بازی می‌کنند و برای آنکه تا اتمام آن مشکلی پیش نیاید پذیرش قلبی این سوءفهم از سوی حاضران ضروری است؛ یعنی آنکه می‌بایست مترجم خودِ حقیقی‌اش را فراموش کند و مخاطب اویِ حقیقی را نبیند و کسی هم نباید بپرسد چرا پادشاه لخت است.

فارغ از اینکه مشخص نیست این‌جور مراسم‌های رونمایی از یک اثر ترجمه‌ای باید از منظر تراژدی فرهنگی دیده شود یا اینکه آن را در مقوله‌ی کمدی دسته‌بندی کرد، جای بسیار خرسندی است که این امر تابدین‌جا صرفاً محدود به حوزه‌ی کتاب مانده؛ وگرنه هیچ بعید نبود هربار که برق می‌رود، پس از اتصال مجدد آن، بعضاً شاهد حضور مأموران شرکت نیرو در خیابان‌های شهر باشیم که طی مراسمی پرطمطراق از برق رونمایی می‌کنند و در آن برایمان با شوروتاب از این انرژی شگفت‌انگیز می‌گویند. اما شوربختانه، در حوزه‌ی کتاب، قضیه صرفاً به یک مراسم بدلی محدود نمی‌ماند و مترجم و دست‌اندرکاران کتابِ ترجمه‌شده شگفتانه‌ی دیگری در چنته‌ی خود دارند؛ جشن امضا! اینجا دقیقاً تکرار همان صحنه‌ای است که فاوست سند فروش روحش را به مفیستوفلس امضا می‌کند، صحنه‌ای که مترجم خودِ حقیقی‌اش را فروخته تا بتواند در کالبد مؤلف قرار بگیرد. در این لحظه او دیگر مترجم نیست. حتی اسمش هم دیگر آن شکل سابق را ندارد، زیراکه مخاطب آن را می‌بیند اما به‌نوعی آن را همانند اسم مؤلف می‌پندارد؛ دقیقاً شکل واژگونه‌ای از هزاورش، که در رسم‌الخط زبان پهلوی کلماتی بودند که به زبان آرامی نوشته می‌شدند و هنگام قرائت معادل فارسی‌شان خوانده می‌شد.

با توجه به گوناگونی مؤلفان و آثارهایشان، مترجم برای آنکه بتواند به یک چنین حیاتی ادامه دهد می‌بایست سیال باشد؛ منظورمان یک انعطافِ فوقِ تصور در نقش‌پذیریِ اوست، همچون جریان آبی که در هر قالبی جا می‌گیرد. او باید از فرم صلب خود دست بکشد تا بتواند با تکنیک جابجایی از مؤلفی به مؤلف دیگر بدل شود. این یک امر مهم در این شیوه‌ی زیستن است، چون‌که ممکن است یک مؤلفِ خاص کتاب‌های محدودی داشته باشد، یا اینکه مترجم به هر دلیل نخواهد کتاب دیگری از او ترجمه کند. اما این ترجمه نکردن به معنای پایان یک چنین حیاتی است. در اینجا باز همان پرسش تکراری بودن یا نبودن مطرح است؛ یا به عبارت دیگر، ترجمه کردن یا بازگشت به خودِ حقیقی. بنابراین مترجم برای ادامه‌ی حیات بدلیِ خود نیازمند یافتن میزبان دیگری است و مترجمی هم که به‌هردلیل نتواند میزبان جدیدی پیدا کند مجبور است مجدداً به همان حیاتِ حقیقی خود بازگردد.

حال به‌جاست این پرسش مهم را از خودمان بپرسیم که این توهمِ مؤلف‌بودگی از کجا نشأت می‌گیرد؟ جواب به این شاید نیازمند بررسی‌های دقیق‌تری باشد؛ کندوکاو در حوزه‌های گوناگون و پیچیده. آیا مسئله‌ی مکان و نزدیکیِ اسم مؤلف و مترجم درمیان است؛ چراکه بعضاً در کتاب‌های ترجمه‌شده‌ی دیگر کشورها نام مترجم حتی روی جلد هم آورده نمی‌شود و باید در صفحات ابتدایی کتاب به‌دنبال آن باشید و برعکس، در اینجاست که طبق یک قانون نانوشته حتماً نام مترجم می‌بایست در کنار نام مؤلف قرار گیرد. یا اینکه در این خصوص ممکن است مسئله‌ی زمان در کار باشد؛ ازآنجاکه مدت‌زمانی طول می‌کشد تا مترجم کتابی را ترجمه کند و در خلال اینکه جملات را می‌خواند و می‌کوشد جملاتی معادل آن‌ها بگذارد ممکن است به‌نوعی با مؤلف هم‌ذات‌پنداری کند و یا اینکه چون این جملاتِ معادل از درون او می‌جوشد به این گمان می‌رسد که خود خالق این اثر ترجمه‌ای و سرچشمه‌ی این جوشش است. پس همان‌طور که این عبارت‌های ترجمه‌ای به اندیشه‌ی او می‌آید جهان را آرام‌آرام فراموش می‌کند و به همین ترتیب تمامی پیوندهای متن ترجمه‌شده را با متن اصلی کنار می‌گذارد، مخصوصاً مؤلف اصلی را، تاجایی‌که یک‌مرتبه جمله‌ی مشهور رنه دکارت را به‌شکل دیگری تفسیر می‌کند و فریاد می‌زند: «من دکارت ترجمه می‌کنم، پس دکارتم.» و البته این حکم هم برخلاف دیگر احکام حالتی سیال دارد و از مؤلفی به مؤلف دیگری تغییر می‌کند.

آنچه تا به اینجا گفتیم شرحِ ماهیتِ دوگانه‌ی نامِ مترجم بود و برای درک بهتر آن می‌توانیم آن را همچون یک کالا در نظر بگیریم و این ماهیت دوگانه را با بهره‌گیری از مفهوم ارزش مصرف و ارزش مبادله‌ای بررسی کنیم. در حالت نخست، نام مؤلف معطوف به خودِ حقیقی اوست؛ همان اسمی که هویت هر شخص را در طول زندگی مشخص می‌کند و به‌تمامی به وجودِ خود او پیوند خورده. اما وجه دیگر نامِ مترجم چیزی است عام‌تر؛ عنوانی که از خویشتنِ مترجم فراتر می‌رود و در چند هم‌ارزی‌ای محدود با دیگر مؤلفان قرار می‌گیرد. مثلاً همچنان‌که مترجم خود را کافکا می‌پندارد، بسته به موقعیت و آثاری که ترجمه کرده می‌تواند خود را گوته و پتر هانتکه و آرتور ش‍ن‍ی‍ت‍س‍ل‍ر هم تصور کند. ولی این هم‌ارزی یک تفاوت بسیار زیاد با هم‌ارزی مبادله‌ای دارد. مثلاً اگر یک کیلوگرم گلابی به لحاظ مبادله‌ای با نیم کیلوگرم گیلاس و دو کیلوگرم سیب برابر باشد، نتیجتاً نیم کیلوگرم گیلاس هم با دو کیلوگرم سیب برابر است. ولی در آنچه مثال زدیم، مترجم بسته به شرایط با گوته و هانتکه و شنیتسلر و کافکا برابر می‌شود، اما هیچ هم‌ارزی‌ای میان این مؤلفان وجود ندارد؛ آن هم به دلیل اینکه نامِ مؤلفان همان نامی است که معطوف به خود حقیقی آن‌هاست و این هم‌ارزی متناقض‌آمیز صرفاً از جهتِ سیالیتِ هویتیِ مترجم امکان‌پذیر می‌شود. پس برای برقراری یک‌چنین هم‌ارزی‌ای مترجم می‌بایست نامِ معطوف به خودش را به‌تمامی کنار بگذارد و در یک فرایند انتقالی هویتِ خود را بسته به نوع معادله برابر با همان مؤلف فرض کند. پس آنچه مشخص می‌شود این است که اساساً میزان کمی و کیفی این هم‌ارزی‌ها نتیجه‌ی مستقیم میزان سیالیت هویتی است؛ اما این سیالیت مشخصاً پیوندی مکانی دارد و تنها در شرایطی امکان‌پذیر است که مؤلفِ حقیقی حضور نداشته باشد و در این خصوص می‌توان پرسید اگر مترجم در همان کشورِ مبدأ کتابِ قرار بگیرد چه اتفاقی می‌افتد؟ مگر نه اینکه نقاب مؤلف‌بودگی او از چهره‌اش کنار می‌رود و در آنجا ناگریز است خودِ حقیقی‌اش باشد؟ چراکه دیگر نامش آن حالت دوگانه را ندارد و بنابراین تا جایگاه یک مخاطب عادی تنزل می‌یابد. بنابراین آنچه هویت دوگانه‌ی مترجم و برقراری هم‌ارزی با مؤلف را امکان‌پذیر می‌کند مسئله‌ی زبان است، مسئله‌ی دانستن یک زبان خارجی و ارتباط آن به یک زبان دیگر، یعنی همان چیزی که مترجم با استفاده از آن بدیلی از مؤلف برای خود می‌سازد. بااین‌حال این امر به‌طور آشکار وابستگیِ جغرافیایی دارد؛ چون‌که اگر مثلاً در سال ۱۹۹۵ در آمریکا لارنس ونوتی کتاب «نامرئی بودن مترجم» (The Translator’s Invisibility) را می‌نویسد و در‌ آن به تاریخ ترجمه در جهان انگلیسی‌زبان می‌پردازد، قضیه در ایران به شکل دیگری تغییر می‌کند و اگر کسی بخواهد مشابه چنین کتابی را به رشته‌ی تحریر درآورد، احتمالاً این عنوان را انتخاب کند: «بیش‌مرئی بودن مترجم».

با این تفاسیر، برای درک توهمِ مؤلف‌بودگی می‌بایست آن را از لحاظ تاریخی‑جغرافیایی بررسی کرد. ازاین‌رو لازم است وضعیتی را در ایرانِ معاصر در نظر بگیریم که به‌دلیل جدایی‌های تحمیلی و قطع یا سختی ارتباط و کاهش مراودات خارجی و شیوه‌ی تدریس در عمومِ مدارس و فقر و چه و چه و چه زبان خارجی برای بسیاری یک امر دست‌نیافتنی بود و در چنین شرایطی زبان خارجی برای دارندگانش به مانند یک کالای لوکس درآمد و درهمان‌حال، جایگاه واسطه‌ای مترجم به یکی از معدود راه‌های ارتباطی با جهان بیرونی بدل شد. در چنین وضعی، مترجم دیگر نه نیازی به خلاقیت داشت و نه به اندیشیدن و ازآنجاکه متن‌های بسیاری چه به‌لحاظ جغرافیایی و چه به‌لحاظ زبانی و چه به هر دلیل دیگر خارج از دسترس عموم مردم قرار گرفته بود او می‌توانست به ساده‌ترین شکل ممکن و جایگزینی نقش خود و نشستن در جایگاه مؤلف برای خود اعتبار دست‌وپا کند. بااین‌همه، یک‌چنین چیزی نیاز به یک محرک اقتصادی هم داشت؛ جریان مالی‌ای که مترجم را قادر سازد بدون دغدغه‌ی مالی خود را وقف امر ترجمه کند، امری که به‌هرحال وقت بسیاری از او می‌گرفت. از قضا در چند دهه‌ی اخیر همین جریان مالی هم وجود داشته و دارد و شاید وجود همین دو عامل در کنار هم، یعنی جدایی از مبدأ زبانی و نقدینگی حامیِ ترجمه، باعث آن شده که در ایران ترجمه جایگاهی ویژه پیدا کند، جایگاهی فوق مرئی که برای آنکه نگاهش کنیم باید چشمانمان را کمی جمع کنیم تا فوران نورش کورمان نکند.

اینک لازم است به نقدینگی حامیِ ترجمه بپردازیم، این قلب تپنده‌ی حیات بدلی مترجم، که چیزی جز همان رانت کلان کاغذهای یارانه‌ای نبوده، چیزی که به جرأت می‌توان آن را بزرگ‌ترین عامل رشد ناشران بزرگ، مخصوصاً طی دهه‌های ۷۰ و ۸۰ شمسی، دانست. در وهله‌ی نخست این‌طور به نظر می‌رسد که این کاغذهای یارانه‌ای و نقدینگیِ حاصل از آن ارتباطی با امر ترجمه ندارد و ‌به‌اندازه‌ی فاصله‌ی میان قاره‌های آمریکا و آفریقا از هم دور و منفکند. اما اگر منطق اقتصادی حکم کند، تفاوت‌ها و فاصله‌ها، هرچه‌قدر هم که زیاد باشد، از میان برداشته می‌شود؛ تجارت برده از میان آب‌های اقیانوس اطلس و پیش‌قراردادهای ترجمه‌‌ی کتاب‌های آن‌سوی مرز. اینکه چه ارتباطی میان ترجمه و کاغذهای یارانه‌ای وجود دارد مسئله‌ای است غامض و مبهم؛ و در فقدان آمارهای روشن می‌بایست بادقت و حوصله‌ کورمال‌کورمال به فهم ارتباط میان آن‌ها رسید. بااین‌حال، برای آنکه از هدف اصلی مقاله دور نشویم ناچاریم به یک روایت خلاصه و مختصر بسنده کنیم. نکته‌ی مهم در برقراری یک‌چنین ارتباطی برمی‌گردد به نوع عرضه‌ی این کاغذ‌ها، که به‌نحوی فضایی را میان ناشران ایجاد کرد که می‌توان آن را دقیقاً مشابه جنگ سرد و رقابت فضایی میان آمریکا و شوروی دانست؛ البته استفاده از فعل ماضی در اینجا صرفاً برای پرداختن به یک امر تاریخی است و به معنای نفی حالت مضارع آن نیست. مسئله بر سر این است که میزان اختصاص کاغذ رابطه‌ی مستقیمی با میزان کتاب‌های چاپ شده داشته؛ یعنی هرچه کتاب بیشتر کاغذ هم بیشتر و باید متذکر شد یک‌چنین نسبتی هم میان وام‌های دریافتی کم‌بهره و تعداد کتاب‌های ناشر دارد و ازاین‌رو، هر دو تأثیرگذاری مشابه دارند و تفاوت صرفاً در کم‌و‌زیادی آن است. در نگاه نخست همه‌چیز عادی و منطقی به نظر می‌رسد. چراکه نه؟ ناشری که بیشتر کتاب چاپ کرده باید هم کاغذ بیشتری بگیرد. اما مشکل جای دیگری است؛ یک جنگ سردِ کوچولو، یک مسابقه‌ی فضایی جدید، این‌بار در حدواندازه‌ی ناشرانِ ایرانی؛ یک مسابقه‌ی کاغذی، مسابقه‌ی کتاب‌سازی یا تلاش هرچه بیشتر ناشر برای چاپ و چاپ و چاپ؛ ناشری که باید چاپ کند؛ تا‌حدی‌که توانش را دارد و برای آنکه خیالش راحت باشد به این در و آن در می‌زند تا قراردادهای بلندمدت ببندد.

به‌طوری عمومی تصور اقتصادی از یک کتاب این‌گونه است که ناشر روی کتابی سرمایه‌گذاری می‌کند تا بعداً از محل فروش آن کسب درآمد کند. این تصور عادی از وجه مادیِ کتاب در همه‌جای دنیاست. اما در یک مسابقه‌ی کاغذی کتاب وجه مادیِ دومی هم پیدا می‌کند؛ یعنی پربار کردن آمار ناشر تا از این طریق سهمش را از کاغذهای یارانه‌ای حفظ یا بیشتر کند. در یک‌چنین مسابقه‌ی فضایی‌، آه ببخشید، مسابقه‌ی کاغذی، ترجمه اهمیتی روزافزون یافت؛ چراکه هر دو وجه مادی کتاب را به آسان‌ترین و تضمین‌شده‌ترین روش ممکن محقق می‌کرد و از همان دوره است که زوال ادبیات تألیفی در این آغاز می‌شود. اینکه چرا، شاید نیازمند تحقیقی گسترده باشد، اما به‌هرصورت، رقابت سالانه‌ی ناشران برای تصاحب هرچه بیشتر کاغذ و نیاز شدید به کتاب و همچنین تمایل‌به فروش کتاب و بیشینه‌سازی سود، ادبیات تألیفی و به‌طور کلی امر تألیف را به حاشیه می‌راند؛ زیراکه چاپ چنین آثاری لااقل نیازمند فرایند بررسی بیشتر، داشتن فردی جهت تشخیص و پذیرش مسئولیت است. اما ترجمه این فرایند را برای ناشری که تنها هدفش تولید هرچه بیشتر کتاب است راحت‌تر می‌کند؛ ازآنجاکه فهمِ تشخیصِ کتاب را به ناشر خروجی برون‌سپارسی کرده و صرفاً با اتکا به قوه‌ی تشخیص آن‌ها کتاب را در فرایند چاپ قرار می‌دهد. پس در اینجا صرفاً مسئله‌ی اکتشاف اثر حائز اهمیت است؛ اینکه ناشر یا مترجم از لابه‌لای آثار چاپ‌شده‌ی خارجی کتابی را پیدا کند و بعد از آن دیگر مسئله‌ی زمان است؛ چندماه انتظار برای ترجمه، یک امر تضمینی، اینکه فارغ از اتفاقات و بدقبولی‌ها، چندماه دیگر یک کتاب به کارنامه‌ی ناشر افزوده می‌شود و در این میان، بعید یا غیرممکن است که مترجم در جایی از کار دچار مشکلات تألیف شود؛ مثلاً فقر ایده یا هرچیز مشابه دیگری که خاصِ امر تألیف است. باتوجه به همه‌ی این موارد، ناشر صرفاً با مترجم پیش‌قرارداد می‌بندند؛ نوعی تضمین برای کتابی که قرار است ماه‌ها و یا سال‌های بعد به چاپ برسد و به‌این‌ترتیب نقدینگی‌ای که از طریق اختصاص کاغذ یارانه‌ای نصیب ناشر می‌شود سبب آن است که جریان ترجمه هرچه بیشتر از آن ارتزاق کند و ناشری که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش فقط و فقط عقب نیفتادن از این مسابقه‌ی کاغذی سالانه است سفارش‌های ترجمه‌اش را روز‌به‌روز بیشتر و متنوع‌تر می‌کند.

بااین‌حال ما با یک شعبده‌بازی هم روبه‌روییم؛ نوعی جابجایی ماهرانه میان علت‌ومعلول؛ با این ادعا که مخاطب به‌تمامی خواهان کتاب ترجمه شده است و به همین دلیل ناشر اکثر جریان مالی ناشی از کاغذهای یارانه‌ای و همچنین وام‌های کم‌بهره‌ی حمایتی را به ترجمه اختصاص می‌دهد. اما مسئله اینجاست که مخاطب اصلاً در جایگاه انتخاب‌کننده‌ی واقعی قرار ندارد؛ همچنان‌که در آنچه ترجمه می‌شود یا نمی‌شود هم دخیل نیست. مخاطب صرفاً در برابر آنچه در برابرش گذاشته می‌شود دست به انتخاب می‌زند، در برابر آنچه ویترین کتاب‌فروشی‌هایی که طی سال‌های مسابقه‌ی کاغذی مملو از کتاب‌های ترجمه‌ای بوده، کتاب‌فروشی‌هایی که مراکز تأمینشان صرفاً چنین کتاب‌هایی را برای عرضه داشته‌اند، مراکز عرضه‌ای که اتفاقاً صاحبانشان از ناشران پیشتاز مسابقه‌ی کاغذی بودند، مراکزی که وقتی با آن‌ها مواجه می‌شوی گمان می‌کنی در زمان سفر کرده‌ای و به قرن‌ها پیش بازگشته‌ای و در عصر مرکانتیلیسم قدم گذاشته‌ای و در برابر سوداگران هلندی در بندر آمستردام قرار گرفته‌ای؛ عرصه‌ای محدود به پیشتازان مسابقه‌ی کاغذی.

آنچه گفتیم به‌نهایت خلاصگی بود و خالی از جزئیات دقیق. و همچنین این بیان مختصر از امر ترجمه اصلاً و ابداً نباید توهین به مترجم تلقی شود یا آنکه مترجمی با آن به شکل صنفی و شخصی برخورد کند؛ چنان‌که اولاً مسئله‌ی اصلی نه فعلِ ترجمه کردن و جایگاهِ حقیقیِ مترجم است، که قطعاً برای مواجهه با اثر خارجی ضروری است، بلکه مسئله آن چیزی است که بعضی را به این اشتباه می‌اندازد که خود را در جایگاهی دروغین قرار بدهند. به همین سبب، قصد از نوشتن این جستار نه یک اتهام بلکه بررسی چیزی است شبیه به یک سندروم، سندروم مؤلف‌بودگی و شروع یک تلاش جمعی برای بررسی بیشتر و بهتر در این خصوص؛ چراکه واقعاً بسیار کم بدان پرداخته شده و شاید یکی از دلایلش این باشد که این سندروم همگانی نیست و در جغرافیاهای مختلف نمودهای متفاوتی دارد و از قضا در اینجا نمود آن بسیار بیشتر از سایر کشورهاست و همین امر بزرگ‌ترین مشکل بر سر راه شناخت آن است؛ از یک‌سو، با چنین سندرومی طرفیم که برآمده از یک فضای ترجمه‌محور است و از سوی دیگر، به علت بستگیِ جغرافیایی منحصربفرد آن کمتر کتاب خارجی در این خصوص پیدا می‌شود. لذا یا باید همچنان منتظر شرق‌شناسانی باشیم که بیایند این اختلال را بررسی کنند و از قِبل ترجمه‌ی آثار آنان به شناخت بهتری در این باره برسیم یا اینکه بی‌معطلی تلاش‌های دقیق و جامعی را برای بررسی این مورد آغاز کنیم، امری که هدف این نوشتار بوده. حال شاید عنوان «توهم مؤلف‌بودگی» باعث تقابل پرخاشگرانه‌ی مبتلایان و به‌نوعی مانعی بر سر روند یک چنین تلاش همگانی‌ای شود. ازاین‌رو بهتر است عنوانی دیگر انتخاب کرد؛ مثلاً همانند نام‌گذاری سندروم استکهلم و نقش پررنگ شهر تهران در صنعت نشر کتاب و تبِ داغِ ترجمه می‌توان آن را سندروم تهران هم نامید. فارغ از بحث نام‌گذاری، این شناخت بیش‌ازهمه به خود مترجم کمک می‌کند تا جایگاه حقیقی‌اش را بهتر بشناسد و چرایی بها دادن ناشر به ترجمه‌های او را درک کند؛ ازآنجاکه این بها دادن تا آنجاست که نفع ناشر در آن باشد و اگر زمانی نفع ناشر در کنار گذاشتن او از این چرخه باشد بی‌درنگ این کار را می‌کند؛ اتفاقی که از قضا در حال وقوع است. همان‌طور که فروید سه نظریه‌ی خورشید‌مرکزی و تکامل و ناخودآگاه را نظریه‌هایی می‌دانست که باعث شد انسان نسبت به آن تصویر آرمانی‌ای که از خود ساخته بود تردید کند، می‌توان ظهور پدیده‌ی هوش مصنوعی را هم چهارمین مورد دانست؛ زیرا آنچه پیشتر مترجم انجام می‌داد و می‌پنداشت چیزی است خارق‌العاده، که تنها از عهده‌ی خودش بر‌می‌آید، اینک یک ابزار ماشینی آن را سریع‌تر و حتی شاید بهتر از او انجام می‌دهد و برخلاف دیگر چیزها مانند نقاشی کشیدن و نوشتن به دستور خاصی هم نیاز ندارد؛ تنها کافی است به آن بگوییم ترجمه کن؛ همین و بس. اگر واقع‌بین باشیم، درخواهیم یافت که استفاده کردن یا نکردن ناشر از هوش مصنوعی ارتباطی با اخلاق و صداقت و این ادعاهای فریبکارانه ندارد و مسئله صرفاً بسته به تفاوت کیفی متن ترجمه‌شده‌ی ماشینی و انسانی است، نه چیزی دیگر؛ امری که احتمالاً زمان آن را به نفع ماشین تغییر دهد و اینجاست که مترجمِ سیال ممکن است دچار بحران هویتی شود. پس چه بهتر که پیش از گرفتاری به یک‌چنین بحرانی از آن جلوگیری کند، آن هم با باز تعریف هویت حقیقی خویش و برداشتن نقاب مؤلف از چهره‌ی خود.

دیدگاه‌ها (۰)