خانه›مجله›روان‌شناسی›در نقد موج‌گرایی
در نقد موج‌گرایی

در نقد موج‌گرایی

هروقت به این ضرب‌المثل معروف «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» فکر می‌کنم، ناخواسته یاد تصویر مردی می‌افتم که در سال ۱۹۳۶، در میان انبوه هواداران هیتلر در یک کارخانه‌ی کشتی‌سازی در هامبورگ، دست به سینه ایستاد و برخلاف صدها نفر از کسانی که در کنارش ایستاده بودند، به آدولف هیتلر سلام نظامی نداد. او تنها کسی بود که در آن جمعیت، این حرکت به‌ظاهر کوچک اما در باطن بسیار شجاعانه را انجام داد و همرنگ جماعت نشد. نام او آگوست لندمسر (August Landmesser) بود. سال‌ها بعد، وقتی این عکس دوباره کشف و منتشر شد، معلوم شد که دلیل امتناع او چندان ایدئولوژیک هم نبوده بلکه او عاشق زنی یهودی به نام ایرما اکلر (Irma Eckler) شده بود و قصد ازدواج با او را داشت؛ عشقی که قوانین نژادی نازی‌ها آن را ممنوع کرده بود. لندمسر بعدها به همین دلیل تحت تعقیب و مجازات مرگ قرار گرفت و ایرما نیز جان خود را در یکی از اردوگاه‌های کار اجباری از دست داد؛ اما از همین یک قاب عکس و از میان صدها نفری که سلام نظامی داده بودند، تنها نام او در تاریخ ثبت شد؛ دقیقاً به این دلیل که او تنها کسی بود که با جریان غالب همراه نشد.
این تصویر همیشه مرا به یاد آزمایش‌های معروف روان‌شناسیِ اجتماعیِ سولومون اش (Solomon Asch)، در دهه‌ی ۱۹۵۰، می‌اندازد، آزمایش‌هایی که نشان داد حتی در ساده‌ترین قضاوت‌های بصری، وقتی همه‌ی افراد یک گروه عمداً پاسخ اشتباهی می‌دهند، بسیاری از شرکت‌کنندگان صرفاً برای هم‌رنگ شدن با جمع از قضاوت درست چشم‌پوشی کرده و پاسخ‌های غلط را تکرار می‌کنند. انسان موجودی اجتماعی است و همین اجتماعی بودن بهای سنگینی به نام «ترس از طرد شدن» به همراه دارد، ترسی که گاهی حتی از واقعیتِ پیش چشم ما هم برایمان مهم‌تر می‌شود. این پدیده صرفاً به آزمایشگاه محدود نمی‌ماند؛ در جلسه‌های کاری، در کلاس درس، حتی در جمع‌های خانوادگی هم بارها دیده‌ایم که وقتی اکثریت به‌سرعت روی یک نظر توافق می‌کنند، یک نفر تردید یا اعتراضش را، هرچند هم منطقی باشد، به‌سختی بیان می‌کند؛ چرا که نمی‌خواهد «آن یک نفری» باشد که فضای هماهنگِ جمع را برهم می‌زند.
هرچند منظورم این نیست که هم‌سو شدن با یک جریان یا موج، در هر شرایطی، اشتباه است. مثلاً در نظر بگیرید که در یک سالن سینما، در تاریکی مطلق، آدم‌ها سکوت کرده‌اند و به صفحه‌ی نمایش خیره شده‌اند یا در نظر بگیرید رانندگانی که پشت چراغ قرمز می‌ایستند، یا مردمی که در صف نانوایی نوبت را رعایت می‌کنند. در همه‌ی این موارد، ما با نوعی «همرنگیِ سازنده» روبه‌روییم، همرنگی‌ای که از سرِ احترام به قرارداد اجتماعی و برای آسان‌تر شدن زندگی جمعی شکل گرفته نه از سرِ ترس یا انکار خویشتن. مشکل از جایی شروع می‌شود که این همرنگی، به‌جای آنکه ابزاری برای زندگی بهتر باشد، به جایگزینی برای اندیشیدن مستقل تبدیل شود؛ یعنی همان «همرنگیِ مخرب».
اما گاهی انسان‌ها صرفاً به خاطر ترسشان است که همرنگ جماعت می‌شوند، و این اتفاق آن‌ها را از هرگونه ابتکار یا نگاه شخصی دور می‌کند. رولو مِی (Rollo May)، یکی از مهم‌ترین روان‌درمانگران وجودگرای آمریکایی در قرن بیستم، در کتاب «شجاعت خلاق بودن» (The Courage to Create) دقیقاً به همین رابطه‌ی میان شجاعت و خلاقیت می‌پردازد. به باور او خلق هر چیز تازه‌ای، از یک اثر هنری گرفته تا یک نظریه‌ی علمی یا حتی یک شیوه‌ی تازه برای زیستن، مستلزم گامی است رو به جلو و بیرون از مرزهای شناخته‌شده، گامی که همواره با مقاومت جمع، تمسخر یا حتی طرد شدن همراه است. کسی که از این مقاومت و تمسخر و طرد شدن واهمه دارد، ترجیح می‌دهد در محدوده‌ی امنِ «آنچه همه می‌پذیرند» باقی بماند، حتی اگر بهای این امنیت خاموش ماندن صدای درونی‌اش باشد. ترس، همراه شدن با عوامل بیرونی، موج‌گرایی و… مانع از این می‌شود که انسان بتواند به کشف همه‌ی ابعاد خویش برسد و چیز تازه‌ای به جهان اضافه کند.
نمونه‌ی تاریخیِ این ماجرا را می‌توان در سرگذشت گالیله دید. اگر او از همان ابتدا در برابر دیدگاه رسمیِ کلیسا و اجماع علمیِ زمانه‌اش (که زمین را مرکز ثابت جهان می‌دانست) سر خم می‌کرد و همرنگ جماعت می‌شد، هرگز جسارت دفاع از نظریه‌ی مرکزیتِ خورشید را، که پیش از او کوپرنیک مطرح کرده بود، به دست نمی‌آورد؛ نظریه‌ای که گالیله با مشاهدات تلسکوپی خود آن را تقویت کرد و به همین دلیل، تا پایان عمر تحت فشار و محاکمه‌ی کلیسا قرار گرفت. اگر او هم‌رنگ جماعتِ زمانه‌اش شده بود، شاید علم نجوم سال‌ها دیرتر به حقیقت دست می‌یافت.
اریک فروم (Erich Fromm)، روان‌کاو و فیلسوف اجتماعیِ آلمانی-آمریکایی، از دیگر متفکرانی است که به این موضوع به شکلی عمیق پرداخته. او در کتاب تأثیرگذار خود، «گریز از آزادی» (Escape from Freedom)، توضیح می‌دهد که انسان مدرن با جدا شدن از پیوندهای اولیه‌ی سنتی (خانواده، طایفه، کلیسا)، به آزادی و فردیتی دست می‌یابد که پیش از آن نداشته؛ اما همین آزادی بار سنگینِ تنهایی و اضطراب را نیز برایش به همراه می‌آورد. فروم این فرایند را «فردیت‌یابی» می‌نامد؛ یعنی اینکه کودک در ابتدا از طریق پیوند با مادر، خانواده و اجتماعِ کوچکِ اطرافش احساس امنیت می‌کند؛ اما هرچه رشد می‌کند این پیوندها یکی‌یکی سست می‌شوند و او را با آزادیِ تازه‌ای تنها می‌گذارند. مسئله اینجاست که این آزادیِ تازه، اگر با رشدِ همزمانِ توانایی‌های فرد برای ایستادن روی پای خود همراه نباشد، به‌جای رهایی به تنهایی تبدیل می‌شود؛ و همین تنهایی است که فرد را به سمتِ یکی از راه‌های گریز سوق می‌دهد. فروم معتقد است انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است و به تعلق و ارتباط نیاز دارد و اگر نتواند این نیاز را از راهی سالم برطرف کند یا دچار نوعی خودشیفتگی و انزوا می‌شود یا برای فرار از اضطرابِ آزادی به یکی از چند «راه گریز» پناه می‌برد. فروم سه راه گریز اصلی را نام می‌برد: سلطه‌گری و سلطه‌پذیری (یعنی جذب شدن در قدرتی بزرگ‌تر از خود)، ویرانگری (که خشم ناشی از ناتوانی را متوجه دیگران یا جهان می‌کند)، و آنچه او «همرنگیِ خودکار» می‌نامد؛ یعنی از دست دادن کامل خویشتنِ اصیل و دقیقاً تبدیل شدن به همان چیزی که جامعه، رسانه یا گروه از فرد انتظار دارد، به‌شکلی که فرد حتی خودش هم متوجه این از‌دست‌رفتگی نمی‌شود، چراکه در ظاهر کاملاً «عادی» و «همرنگ با بقیه» به نظر می‌رسد. سلطه‌پذیری‌ای که به آن اشاره کردیم دقیقاً یکی از همین راه‌های گریز است؛ فرد تسلیم فردی دیگر، گروه یا موج می‌شود، و این تسلیم‌شدگی احتمالاً تا زمانی ادامه پیدا می‌کند که فرد بتواند برای خودش هویتی مستقل بیابد و احساس امنیت کند. در این حالت، فرد رفته‌رفته بیشتر از قبل دچار ازخودبیگانگی می‌شود.
فروم در کتاب دیگرش، «داشتن یا بودن» (To Have or to Be)، همین بحث را به دنیای مصرف‌گرایی مدرن گسترش می‌دهد و بارها و بارها به مدگراییِ آمریکایی اشاره می‌کند: انسانی که هویتش را نه از طریق «بودنِ» اصیل خود بلکه از طریق «داشتنِ» اشیا، ظاهر، برند و پذیرش اجتماعی تعریف می‌کند. چنین انسانی هرچه بیشتر بکوشد شبیه دیگران باشد، بیشتر از خودِ واقعی‌اش فاصله می‌گیرد. فروم بهترین پاسخ به نیازِ ارتباط داشتن را عشق می‌داند؛ همان چیزی که او در کتاب «هنر عشق ورزیدن» (The Art of Loving) توضیح می‌دهد: عشقِ بالغ و سالم، برخلاف وابستگیِ همزیستانه یا سلطه‌پذیری، تنها راهی است که انسان می‌تواند به‌راستی با دیگری و با دنیا متحد شود، بی‌آنکه فردیت و هویتش را قربانی کند.
به عقیده‌ی من، در دنیای امروز و با پیشرفت تکنولوژی، انسان‌ها به شیوه‌ای نوین‌تر و شاید نامرئی‌تر خود را درگیرِ مُد کرده‌اند. مجلات جای خود را به فیدهای اینستاگرام، تیک‌تاک و پلتفرم‌های مشابه داده‌اند؛ الگوریتم‌هایی که با دقتی شگفت‌انگیز ظاهر، سبک زندگی و حتی خط فکریِ خاصی را برای ما «طبیعی» جلوه می‌دهند. تفاوتِ این چیزها با مجله‌های قدیمی این است که این بار خودِ ما هم از طریق لایک‌ها، اشتراک‌گذاری‌ها و کامنت‌ها در ساختنِ همان قالبی که بعداً اسیرش می‌شویم سهیم هستیم. اگر از این مُد یا از فلان جریان همگانی تبعیت نکنی، اغلب مورد قبول واقع نمی‌شوی؛ برای نمونه، اگر در بحبوحه‌ی یک جنگ یا بحران جهانی، از موضعِ رایج در فضای مجازی حمایت آشکار نکنی، یا حرف‌هایی را که به‌سرعت در حال چرخیدنند بی‌چون‌وچرا نپذیری، ممکن است طرد شوی و به چیزهایی مثل بی‌تفاوتی، عقب‌ماندگی یا حتی متهم به هم‌دستی با «طرف مقابل» متهم شوی، برچسب‌هایی که هدفشان اغلب نه گفت‌وگو بلکه ساکت کردن صداهای متفاوت است.
قطعاً بحث من این نیست که باید از تکنولوژی دور شد یا در فضاهایی مثل اینستاگرام، فیسبوک یا ایکس (توییتر سابق) فعال نبود بلکه باید مراقب بود که برده‌ی رسانه و تفکراتِ تحمیل‌شده نشد. در علوم ارتباطات، دو نظریه‌ی شناخته‌شده دقیقاً همین دغدغه را توضیح می‌دهند: نظریه‌ی «برجسته‌سازی» (Agenda-Setting) که می‌گوید رسانه‌ها شاید نتوانند بگویند «چطور فکر کنید»، اما به‌خوبی می‌توانند تعیین کنند «به چه موضوعی فکر کنید»؛ و نظریه‌ی «کاشت» (Cultivation Theory) جورج گربنر (George Gerbner) که نشان می‌دهد قرار گرفتنِ مداوم و طولانی‌مدت در معرض یک روایتِ رسانه‌ای، به‌تدریج، تصویر ما از واقعیتِ جهان را شکل می‌دهد؛ حتی بدون آنکه خودمان متوجه‌ی این شکل‌گیریِ تدریجی باشیم. به همین دلیل است که سواد رسانه‌ای امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد: توانایی پرسیدن اینکه این خبر یا این موج از کجا آمده، چه کسی از انتشار آن سود می‌برد و آیا صداهای دیگری هم در این ماجرا هست که شنیده نمی‌شود یا نه.
یادمان نرود که یک حرفِ اشتباه اشتباه است؛ حتی اگر میلیون‌ها نفر آن را تکرار کنند. در منطق، به این خطای استدلالی «مغالطه‌ی توسل به عوام» (Argumentum ad Populum ) می‌گویند: اینکه چیزی را صرفاً به این دلیل درست بدانیم که عده‌ی زیادی آن را باور دارند یا تکرار می‌کنند. شناختن این مغالطه به ما کمک می‌کند دفعه‌ی بعد که با جمله‌ای مثل «همه می‌گویند پس حتماً این درست است» روبه‌رو شدیم، لحظه‌ای مکث کنیم و به فکر فرورویم. بااین‌همه، نباید از سرِ لجبازی و به‌زور با جوِ موجود مخالفت کنیم؛ همان‌طور که پیش‌تر گفتم، این خودش نشانه‌ی نوعی خودشیفتگی است، درست به همان اندازه که تسلیمِ کامل در برابر جمع نشانه‌ی سلطه‌پذیری است. اما قرار هم نیست که هر عقیده‌ای را بدون تحقیق بپذیریم، فقط به این دلیل که عده‌ی زیادی می‌گویند آن عقیده درست است. شاید بتوان گفت که وظیفه‌ی هر انسانی، در طول زندگی، یافتنِ همان تعادلِ ظریفی است که فروم از آن سخن می‌گفت: تعلق داشتن به جمع بی‌آنکه خود را در آن حل کنیم؛ و مستقل اندیشیدن بی‌آنکه از جمع و از عشقِ داشتن به دیگران بریده شویم. این تعادل نه با یک تصمیمِ یک‌باره بلکه با تمرینِ روزمره‌ی خودآگاهی به دست می‌آید: هر بار که خودمان را در حالِ موافقت یا مخالفتِ خودکار با جمع دیدیم، لحظه‌ای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم که آیا این نظر واقعاً نظرِ خودِ ماست یا صرفاً پژواکِ صدای اطرافیانمان. شجاعتِ واقعی همان چیزی است که رولو می از آن سخن می‌گفت: توانایی ایستادن روی حقیقتِ خود، حتی وقتی دستِ همه‌ی اطرافیانمان بالا رفته.

دیدگاه‌ها (۰)