

دربارهی کتاب
این کتاب مجموعهای است چندصدایی از یادداشتهای شخصی، گزارشهای محرمانه، خاطرات، نامهها و یک سخنرانی ـــــ روایتی که تکهتکه، از دهان آدمهای مختلف، حقیقتِ یک قتل و یک اسطوره را بازسازی میکند؛ اسطورهای که هرچه بیشتر ورق میخورد، بیشتر ترک بر میدارد.
ماجرا از قتل حامد ارفع آغاز میشود، چریکی که شب سوم آبان ۱۳۵۷، چند ماه پس از آزادی از زندان، در خانهاش و در خواب، به قتل میرسد. آنچه در نگاه اول بهنظر میرسد ماجرای یک قهرمان مبارز است که قربانی ساواک شده، در ادامهی کتاب، لایه به لایه، به چیز دیگری بدل میشود. یادداشتهای همسرش رعنا و گزارش رسمی یک افسر شهربانی نخستین تصویر را میسازند؛ اما در فصلهای بعد، خاطرات پراگ — روایتی از نوهی حامد و همسرش که سالها بعد، در تبعیدی خودخواسته، به دنبال حقیقت مرگ او میگردند — این تصویر را بیرحمانه میشکند. هرچه با یاران قدیمی حامد بیشتر همکلام میشوند، پرسشهای بیشتری سر بر میآورد: آیا او واقعاً قربانی رژیم بود؟ یا قربانیِ کسی از میان نزدیکترین دوستانش؟
کتاب با مهارتی خاص، روایت را بین اسنادی با اعتبارهای متفاوت ـــــ دفترچهی خاطرات یک عارفنمای فرصتطلب، نامههای خصوصی حامد به برادرش، یادداشتهای دردناک زنی به نام آسیه، و سخنرانی پرشور دختر حامد در بزرگداشت پدرش ـــــ جابهجا میکند، بهطوریکه خواننده مدام مجبور میشود آنچه را باور کرده دوباره محک بزند. تصویر رسمی و حماسی از «قهرمان مبارز» که نسل بعد از او ساخته، در تضاد کامل با روایتهای خصوصی و اعترافگونهای قرار میگیرد که در پستوی خانهها و در دفترهای خطی باقی ماندهاند.
این کتاب در حقیقت کندوکاویست در فاصلهی میان روایت رسمی تاریخ و حقیقت انسانی پشتِ آن؛ در اینکه چگونه سازمانها و خانوادهها، برای ادامهی زندگی، به یک اسطوره نیاز دارند، حتی اگر آن اسطوره از جنسِ سکوت، انکار و شرم ساخته شده باشد. شخصیتهایی مثل حمید (برادر کوچکتر حامد)، ناصر بهزاد و همسرش آسیه، و نگار (نوهی حامد) هرکدام حامل بخشی از حقیقتیاند که در کلیت، یک تراژدی خانوادگی و سیاسی را میسازد ـــــ تراژدیای که ریشههایش هم به خشونتِ درونسازمانی گروههای چریکی قبل از انقلاب برمیگردد و هم به رنجهای شخصی، پنهانی و نسلاندرنسلی که هیچگاه در روایتهای رسمی جایی ندارند.
زبان کتاب از فصلی به فصل دیگر تغییر میکند: گاه اعترافی، گاه رسمی و بوروکراتیک، گاه شاعرانه و پر از استعارههای غم، و گاه آکنده از تعصب ایدئولوژیک. این تنوع زبانی، بهجای آنکه خواننده را گیج کند، صداقتِ هر راوی را به چالش میکشد و او را وا میدارد بپرسد: کدامیک از این صداها میتواند مورد اعتماد باشد؟
فهرست مطالب
بخشهایی از متن
زندهبهگوری
چسبزخمهای روی صورت رعنا کمی پس رفتهاند. آنقدر محکم به صورتش چنگ انداخته که میترسم هر آن یکی از زخمها دهان باز کند و خونابهاش بچکد روی صورتش. باید حواسش جمع باشد، ولی حال و هوایش آنقدر توفانی است که نمیتوانم نزدیکش شوم. چقدر دوست دارم خودم را پرت کنم توی بغلش و صورتم را بچسبانم به شانههایش. شاید زاری کردن در آغوشش حجم اشکهای انباشته شده در چشمانم را خالی کند؛ بلکه سوزش سینوسهایم را کمتر، تا این کرختی و انقباض عضلات صورتم کمی آرامتر شود. مطمئنم اگر گریه کنم بهتر میشوم. آنقدر ضجه میزنم و جیغ میکشم که دیگر این صداهای درهمبرهم درونِ جمجمهام را نشنوم. نمیدانم چرا، اما احساس میکنم فقط توی بغل رعنا تسکین پیدا میکنم؛ ولی هیچجوری نمیشود نزدیکش شوم، حتی نمیتوانم مستقیم توی چشمهایش نگاه کنم…
روحنگاری
یکی از عادتهایم این است که وقتی برایم چای میآورند فنجان را بر میدارم و بو میکشم. مهم نیست بوی هل بدهد یا دارچین، همین که بوی چای توی مشامم بپیچد حس غریبی دارم؛ بوی چای برایم حزن عامدانه و رخوتانگیز دارد، درست مثل بوسههای سرد و قلابی؛ برعکسِ بوی مستکنندهی قهوه، آن هم وقتی که ماندههای دُرد تهنشین میشوند ته فنجانم. شاید برای همین همیشه قهوه را به چای ترجیح دادهام، چون چای مرا میبرد به سمتِ خاطرههایی که خاطرم را میآزارند. روژان عاشقِ چای بود. اصلاً بوی چای مستش میکرد، با همان لبخندهای اغراقشده که هیچوقت از سرِ محبت نبود…
مخزنالاسرار
خیلی دلم میخواهد این کاغذها را برای بار هزارم پاره نکنم. خیلی دوست دارم این حرفها را یک نفر بفهمد؛ فقط و فقط یک نفر بفهمد من همهی این سالها چه کشیدم. از اول هم نباید با این آدمها بُر میخوردم. هیچ شباهتی به اینها نداشتم، اما همیشه توی زندگیام بودند و توی زندگیام هستند.
کاش میشد زمان به عقب برگردد و کاش ما در آن محله زندگی نمیکردیم... ای کاش عرضهاش را داشتم که از این آدمها جدا بشوم... اما بعضی از زخمها هیچوقت آرام نمیگیرند؛ تمام نمیشوند. هیچکس هیچوقت نفهمید چرا دائم ناخنهایم را میجوم؛ چرا موهایم را میکَنم؛ چرا با تیغ خودم را زخمی میکنم. اینها را یک نفر هم ندید، هرچند اصلاً کسی نخواست ببیند من حالم چقدر بد است…
دیدگاهها (۰)