

رؤیای بدون چهره
| نویسنده | امیر مهاجری |
| ناشر | سیسرخ |
مشخصات
| قطع | رقعی |
| جلد | شومیز |
| تعداد صفحات | ۲۶۶ |
| نوبت چاپ | ۱ |
| سال چاپ | ۱۴۰۵ |
| نوع کاغذ | بالکی |
| شابک | ۹۷۸۶۲۲۸۷۸۴۹۸۴ |
دربارهی کتاب
رؤیای بدون چهره رمانی است تجربهگرا و پرشتاب، نوشتهشده در سبک جریانِ سیال ذهنِ؛ جریانی بیوقفه؛ با روایتی که از دلِ یک صبح عادی، پشت پنجرهای روبهروی خانهی همسایه، آغاز میشود و رفتهرفته، بیهیچ مرز روشنی میان خاطره، خیال، کابوس و واقعیت، به دنیاهای کاملاً متفاوتی کشیده میشود.
راوی، که هویتش در طول کتاب چندبار تغییر میکند و هیچگاه بهطور قطعی مشخص نمیشود، در ابتدا زنی است که از پشت پنجره زندگی دختر همسایه را زیر نظر دارد؛ حسادتی آمیخته با کنجکاوی و حسرت، نسبت به زندگیای که خودش هرگز نداشته. اما همینکه خواننده گمان میکند دارد یک داستان خطی میخواند، روایت او را به خاطرههای کودکیاش میبرد، زندگی با مادری درگیر رابطهای پرمخاطره، و به یک بیمارستان و اغمایی طولانیمدت، و به یک کلبهی جنگلی پر از رمز و راز، و به رؤیاها و کابوسهایی که مرز میانشان با «واقعیتِ» داستان هر بار محوتر میشود.
آنچه این کتاب را از یک رمان معمولی متمایز میکند، ساختار تودرتوی آن است: هر لایه از روایت، لایهی دیگری را در خودش پنهان میکند، و راوی، که گاه کودک است، گاه نوجوان، گاه بیمار، گاه در حال گریز، همواره در آستانهی از دست دادن مرز میان خودش و آنچه تصور میکند در حال وقوع است ایستاده. زبان کتاب محاورهای، تند و طنزآمیز است، پر از قیاسهای غافلگیرکننده و تصویرهای عجیب، اما در بنیان آن، لایهای از رنج، تنهایی، خشم فروخورده و اضطراب دائمی جریان دارد. فرم روایی کتاب عمداً گیجکننده است؛ خواننده هیچگاه نمیتواند با اطمینان بگوید کدام بخش از داستان «واقعاً» رخ میدهد و کدام بخش زادهی ذهنِ آشفته و پرتخیل راوی است. این تصمیم آگاهانه، بهجای آنکه ضعف باشد، اصل سازندهی کتاب است: تجربهی خواندن، تجربهی گم شدن در ذهنِ کسی که خودش هم مطمئن نیست کجای مرز میان خواب و بیداری ایستاده.
بخشهایی از متن
بوق و صدای موتور و فحشهای مردمِ داخل اتوبوس رشتهی افکارم را پاره میکند. تا میخواهم روی موضوعی تمرکز کنم همهچیز بههم میریزد. این روزها همهجا شلوغ و پرتنش است. ناگهان صدایی شبیه به انفجار یا شلیک به گوش میرسد. حرفها نیمهتمام میماند. همه آرامتر صحبت میکنند؛ درست مثل بچهمدرسهایهایی که از کنار ناظمی بداخلاق رد میشوند. زیرچشمی با آمیزهای از ترس و نفرت به دور و بر نگاه میکنند؛ به آدمهایی که نزدیک آتش ایستادهاند و به آنهایی که انگار خودشان از همه ترسانترند، اما با ترکهای در دست اینسو و آنسو میروند.
نزدیک ماشینهای نظامی که میشویم همه تند رد میشوند یا به کوچههای خلوتتر میپیچند. اما جمعیت آرامآرام به سمت میدانهای اصلی روانه میشود؛ درست مثل آبی که از هر طرف به یک نقطه میریزد. ترس، هیجان، انتظار و نگرانی، همگی خبر از وقوع اتفاقی میدهند. جوانها با کفشهای کتانی یا پوتینهای گشاد، لباسهای نظامی و ماسکهای ترسناک، شبیه به همان نقابهای کودکیشان، اما این بار در دنیای واقعی ظاهر شدهاند. بچهها با بهت و گریه دست مادرانشان را محکم میگیرند. فضا آکنده از تردید است. میتوانی این را در چشمهای عابران بخوانی.
در ابتدا همهچیز شبیه به آرامش قبل از طوفان است. مردم مشغول کارهای روزمرهاند، اما با نزدیک شدن به میدانها و دیدن ماشینهای نظامی، شبهنظامیان مسلح و شنیدن صدای بیسیمهایشان، همهچیز ناگهان تغییر میکند. هر صدای بلندی، از ترمز ناگهانی یک ماشین گرفته تا خندهی چند نفر یا افتادن شیئی بر زمین، آرامش ظاهری را در هم میشکند. دیگر کسی به حرفهای مقامات و وعدههایشان اعتنا نمیکند. گاهی ناچاریم تظاهر کنیم که اتفاقی نیفتاده است؛ درست مثل پدری که سیگاری در جیب پسرش پیدا میکند، در مرز انفجار از عصبانیت است، اما به روی خودش نمیآورد و همچنان او را دوست دارد.
دیدگاهها (۰)