خانه › ادبیات › نمایشنامه › مردی یک نمایش

مردی یک نمایش

نویسندهاشکان جباری
ناشرسی‌سرخ
۶۶۰٬۰۰۰ تومان ۵۰۰٬۰۰۰ تومان
۱

مشخصات

قطعرقعی
جلدشومیز
تعداد صفحات۱۱۲
نوبت چاپ۱
سال چاپ۱۴۰۴
نوع کاغذبالکی
شابک۹۷۸۶۲۲۸۷۸۴۹۲۲

درباره‌ی کتاب

این مجموعه، درباره‌ی گذشته‌ای است که هنوز دست از سرِ نویسنده برنداشته. اشکان جباری در مقدمه‌ی این کتاب اعتراف می‌کند که بازگشتش به این داستان‌ها و نمایشنامه‌های قدیمی، ترکیبی است از دلتنگی برای گذشته و ترسی تازه از آینده؛ ترسی که با پیشرفت هوش مصنوعی سراغش آمده و او را بر آن داشته تا فرصت باقی است نوشته‌هایش را، همان‌طور که سال‌ها پیش نوشته شده‌اند و صرفاً با تغییراتی اندکی که باعث دگرگونی کیفی در آن نشود منتشر کند.
نتیجه، مجموعه‌ای است از شش داستان کوتاه و دو نمایشنامه که آدم‌هایشان همه در آستانه‌ی چیزی قرار گرفته‌اند، آستانه‌ی یک تصمیم، یک از دست دادن، یا صرفاً آستانه‌ی فهمیدن اینکه زندگی آن‌طور که تصور می‌کردند پیش نمی‌رود.
در «دانشگاه»، پسری که عادت دارد در گوشه‌ای پنهان بماند، درگیر رابطه‌ای می‌شود که معلوم نیست بازی است یا واقعیت؛ در «خرده خیالات یک درد»، جوانی در میان یک تیراندازی خیابانی زخمی می‌شود و راهی طولانی و پر از مشاهدات ریز و گزنده را تا خانه طی می‌کند، درحالی‌که مدام میان مرگ و زندگی نوسان می‌کند. «آخرین فرصت» به اتاق برادری می‌رود که سرنوشتی نامعلوم دارد و خواهری که سعی می‌کند خلأ او را برای مادرش پر کند. «ایمان» داستان دو دوست قدیمی است که هر یک رنج بیماری‌ای پنهان را دارند و در یک شب بارانی، در ماشینی قدیمی، حرف‌هایی رد و بدل می‌کنند که سال‌ها معطل مانده بود. «لذت تدریس» نگاهی سرد و بی‌رحم به رابطه‌ای نامتوازن میان معلم و شاگرد می‌اندازد؛ و «مردی در یک نمایش» ما را به نوعی آیین سالانه می‌برد که گروهی از دوستان، به یاد دوستی که دیگر خودش نیست، هر سال تکرارش می‌کنند.
دو نمایشنامه‌ی پایانی کتاب، «یک تراژدی مسخره» و «سکوت»، فضایی متفاوت‌تر دارند؛ نمایشنامه‌ی نخست با طنزی تلخ به سراغ رابطه‌ی مدیر و کارمندِ یک خانه‌ی سالمندان می‌رود و مرز میان فراموشی، بازی و واقعیت را محو می‌کند، و دومی از دلِ افکار وسواسی و پارانویای یک نویسنده‌ی ناکام، تصویری آشفته و نگران‌کننده از سایه‌های ذهن می‌سازد.
آنچه این نوشته‌ها را کنار هم نگه می‌دارد نه یک درون‌مایه‌ی واحد بلکه یک نگاه است؛ نگاهی که پشتِ لحظه‌های عادیِ زندگی روزمره ـــــ کلاس درس، یک فنجان چای، یک بازی بسکتبال، یک قدم زدن در خیابان ـــــ چیزی تلخ‌تر و عمیق‌تر پیدا می‌کند. راوی‌های این داستان‌ها اغلب کسانی‌اند که در حاشیه ایستاده‌اند و از همان‌جا، با طنزی گزنده و گاه خودآزارانه، جهان اطرافشان را روایت می‌کنند؛ آدم‌هایی تنها، شکست‌خورده یا سرگردان که میان یادآوری و فراموشی، میان صداقت و دروغ‌های کوچکِ مصلحتی، دست‌وپا می‌زنند.
تاریخ‌هایی که در پایان هر اثر آمده گواهی است بر گذر سال‌ها؛ از اسفند ۱۳۹۲ تا مرداد ۱۳۹۳، بازه‌ای که نویسنده ترجیح داده دست‌نخورده باقی بماند، همان‌طور که در مقدمه نوشته، نه از سرِ خودشیفتگی، که از سرِ وفاداری به لحظه‌هایی است که این کلمات نخستین‌بار روی کاغذ آمدند.
این کتاب دعوتی است به خواندن نوشته‌هایی که، به قول نویسنده، شاید روزی جای خود را به چیز دیگری بدهند، اما امروز هنوز از آنِ یک انسانند.

فهرست مطالب

دانشگاه۹
خرده خیالات یک درد۲۵
آخرین فرصت۳۸
ایمان۴۷
لذت تدریس۶۳
مردی در یک نمایش۷۰
یک تراژدی مسخره۸۴
سکوت۹۸

بخش‌هایی از متن

مقدمه

گویا برای چاپ این مجموعه، به شکل خیلی ناخودآگاه و خودجوش، بارها و بارها به این جمله‌ی احمد محمود که می‌گوید: «سال‌هاست منتظر آمدن روزهای بهترم، ولی نمی‌دانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند» فکر کرده‌ام و سراغ داستان‌ها و نمایشنامه‌های قدیمی‌ام رفته‌ام و احتمالاً هم تصور بنده این بوده که در گذشته همه‌چیز بهتر بوده؛ اما از شما چه پنهان، ترس از آینده هم نقش مهمی را در چاپ این مجموعه ایفا کرده است؛ چرا که از یک جایی به بعد احساس کردم که بعد از سال‌ها، بالآخره باید نوشته‌های قدیمی من هم چاپ شوند، نه به این خاطر که به خودشیفتگی دچار شده‌ام و با خودم فکر کرده‌ام که در صورت چاپ نشدن اثر من دنیای ادبیات می‌لنگد، نه؛ بلکه به این خاطر که با خودم این‌طور فکر کرده‌ام که با پیشرفت هوش مصنوعی معلوم نیست که در آینده، من و خیلی از انسان‌های دیگر باز هم بتوانیم چیزی بنویسیم. اصلاً حتی اگر هم بتوانیم چیزی بنویسیم، معلوم نیست که هوش مصنوعی بهتر از ما باشد یا نه، یا اینکه مردم ما را ترجیح بدهند یا نه. پس تا فرصت هست و مردم نوشته‌های انسان‌ها را می‌خوانند، بهتر است که من هم نوشته‌هایم را چاپ کنم.

در بازنویسی این اثر سعی کردم تا از تغییرات زیاد بپرهیزم، چرا که تاریخی که در انتهای داستان‌ها و نمایشنامه‌ها درج شده اشاره به قدیمی بودن این مجموعه دارد و به‌هیچ‌عنوان کار اخلاقی‌ای نبود که با دید و مهارتی که امروز دارم همه‌چیز را دگرگون کنم و بعد همان تاریخ گذشته را پای این آثار ثبت کنم.

دانشگاه

احساس کردم تا تبدیل شدن به یک آدم احمق فاصله‌ای ندارم؛ کاراکترهایی که همیشه از آن‌ها متنفر بوده‌ام، سانتی‌مانتال‌های عاشق‌پیشه که اگر از دور نگاهشان کنی، به‌راحتی می‌توانی کلمه‌ی حماقت را از روی پیشانی‌شان بخوانی. غده‌ی حماقتم به قدری رشد کرده بود که هنوز چیزی نشده، به شکل عجیبی خودم را نسبت به او متعهد می‌دانستم. همین هم باعث شده بود تا دیگر یواشکی از پنجره‌ی کلاس برای تماشای دخترهای دانشگاه به بیرون نگاه نکنم…

خرده خیالات یک درد

رنگ محیط برایم از همه‌چیز مهم‌تر بود. کدری یا تاری تصویر معنی‌اش آن بود که دیگر خون به مغزم نمی‌رسد و باید می‌پذیرفتم که این پایان ماجراست، اما هنوز همه‌چیز شفاف بود. نمی‌دانم که چنین تحلیل‌هایی از کجا و چگونه به ذهنم می‌رسیدند، اما بهتر بود که به صحت و سقمشان شک نمی‌کردم…

آخرین فرصت

عکس را داخل کشو قرار می‌دهم و از آن‌جا بلند می‌شوم. مادرم از داخل آشپزخانه من را صدا می‌زند. دستی بر روی صورتم می‌کشم و به شکل ناشیانه‌ای خودم را مرتب می‌کنم. آماده می‌شوم تا از اتاق خارج شوم. در حین حرکت، چشمم به یکی از کاغذهایی می‌افتد که بر روی دیوار علی چسبانده شده است: «شمشیر تیز فقط به دست سرباز شجاع داده می‌شود.»

ایمان

بعدش هم خودش بلند خندید، اما من به خنده‌ی او توجهی نکردم و همچنان گیج بودم. دلم می‌خواست بگوید که همه‌ی این‌ها مسخره‌بازی جدیدش است و من هم به خاطر شوخی حال‌به‌هم‌زنش عصبانی بشوم و با یک مشت جانانه از خجالتش در بیایم؛ اما نمی‌دانم چرا حرفی از شوخی نزد و انگار از همیشه جدی‌تر بود…

مردی در یک نمایش

«طبق گفته‌ی فئودور ما موظفیم، هر سال، سالگرد این رؤیا را در خانه‌ی علی جشن بگیریم.»

برای چندمین بار متوالی متن را از روی کاغذ با صدایی بلند می‌خوانم تا شاید با این کار به خاطر بیاورم که جناب داستایفسکی در کدام یک از داستان‌هایش به خانه‌ی علی اشاره کرده است. مردم به طرز عجیبی به من نگاه می‌کنند و از زمزمه‌های درگوشی‌شان پیداست که به یکدیگر می‌گویند: «این دیوونه رو نگاه کن. داره چی‌کار می‌کنه؟»

دیدگاه‌ها (۰)